تبليغاتX
کوهی از من منبع اصلی كدهای جاوااسكریپت
http://minos.blogfa.com
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای ----- فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
 بدویید جوجه تیغی آوردم
سلام

گفتم یه عکس از جوجه تیغیم واستون بذارم ...نظرتون چیه؟ خیلی نانازه نه؟؟؟؟؟از همه میترسه اما روی دست من هیچ وقت خودشو جمع نمیکنه...

جوجویه من

توی این  عکسا جوجه تیغی کوچولورو برده بودم تفریح....

جوجو بلا
فقط توی این عکسا دستام یه مقدار گلی و خاکی هست....شیطونیه دیگه

|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه 17 مهر1388  |
 امروز تولدمهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
سلام سلام صدتا سلام
به به چه روزیه امروز.....صبح که رفتم مدرسه فکر نمیکردم کسی یادش باشه تولدمه....ولی دمشون گرررررررررررررم....کلی کادو بارونم کردن....وای شرمنده شدم حسابی...دستشون درد نکنه.......آی خدا امروز 18 سالم میشه....آخ جون ما هم دیگه به سن قانونی رسیدیم ....از مدرسه که میومدم رفتم یه سر به آموزشگاه رانندگی گفت شنبه برم ثبت نام....آقا این گواهی نامه رو بگیریم چه حالی میده....بابام قول داده یه تندر واسم بخره.....خب دیگه منم باید برم به کارام برسم  بعد از ظهر کلی مهمون دارم...شما هم بفرمایید قدمتون روی چشم ......راستی منو عموم توی یه روز به دنیا اومدیما...با نمکه....  ..........قربون همتوووووووووووووووووووووووووووووووووون.

.
.......................................................................................
سلام ...خب جاتون خالی خیلی خیلی خیلی خیلیییییییییییییییییییییی خوش گذشت تولدم....یا بهتره بگم تولدام....چون 2 بار گرفتم یه روز واسه دوستام یه روز واسه اقوام......از همتونم ممنونم که تولدمو تبریک گفتید...خیلی خیلی ممنون از: زینب سامعی-یک مرد-نازی جون-احسان موسوی-فرشاد-تکرو-سمیه-تام ریدل-هزار-محمد علی-موسیقیدان جوان-یکی از بنده هاش-آقا سروش-متولد ماه مهر-نمکدون مهدی(صدا فقط معین)-لیلی خانم-مهرداد-ابوعطا-مهشید-مهران رامین و...........امیدوارم شبو روزی خوش داشته باشید...راستی گفته بودن عکس کیکمو  بذارم منم عکس یکی از کیکامو گذاشتم...از اون یکی عکس تک نداشتم ببخشید دیگه         

|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه 1 مهر1388  |
 صدای جاودان سنتور خاموش شد...(پیام تسلیت)

تسلیت میگم....

دیروز با شنيدن خبر فوت استاد پرويز مشکاتيان(استاد پيشکسوت موسيقي)بسيار بسيار متاسف و متاثر شدم...خیلی خیلی دلم گرفت........به جامعه ي موسيقي و تمامي هنرمندان و هنر دوستان تسليت عرض ميکنم....اميدوارم روح استاد شاد باشه....لطفا جهت آرامش روح استاد فاتحه اي بخونيد.......وای استاد باورم نمیشه دیگه بین ما نیستی..........مارو دلتنگ رها کردی..........آه

|+| نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه 31 شهریور1388  |
 ممنون از لطفتون
سلام دوستان عزيزم....

واقعا از راهنمايي هاتون در باره ي پست قبل ممنونم ...خيلي لطف داشتيد...گرچه عده اي هم حرفامو باور نکردن...البته حق دارن چون من خودمم باورم نميشه چه برسه به اونها...خب من با توجه به راهنمايي هاتون متوجه شدم بهتره يک قاب( و ان يکاد )بزنم توي خونمون...البته تا خواستم اين کارو بکنم ديدم که دوستانم همين قاب رو برام فرستادن...خيلي ازشون ممنونم که اين قاب هاي قشنگو برام فرستادن اميدوارم بتونم جبران کنم...عکس قاب هارو هم زدم جهت تشکري دوباره...اميدوارم از شر اين شياطين خانگي خلاص بشیم....

ممنونننننننم

ممنونم نگار جون

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه 30 شهریور1388  |
 عجیب اما واقعی......!!!!!!
 سلام به همگی(نوشته شده در دوشنبه)

وای وای...یه مدت توی خونه و دور اطرافم همه چیز یه حالت خاص و مرموز به خودش گرفته....یه اتفاقات عجیب برای منو خانوادم میوفته....مثلا چند روز پیش پدرم داشت آب توی لیوالن میریخت که یکدفعه لیوان توی دستش شکست و دستش پر خون شد.....یا اینکه یکدفعه یک دسته زنبور وحشتناک وارد اتاق من شدند که آخر مجبور به خبر دادن آتشنشانی شدیم... ۴ روز پیش هم یکدفعه درب منزلمون گیر کردو دیگه بسته نمیشد انگار چیزی جلوشو گرفته بود... یا تلوزیون خودش زیادو کم میشه..یا اینکه وقتی میخوابیم در بازو بسته میشه....و از همه عجیب تر امروز صبح بود که شیشه ی یکی از ویترینهام با صدای وحشتناکی خورد شد و بر زمین ریخت...و من بدون هیچ صدایی سر جا خشکم زد...فکر کنید داشتم راه میرفتم که یکدفعه این حادثه بدون هیچ منشا قبلی اتفاق افتاد(شیشه خیلی قطور هم بود)....برای اینکه مطمین بشید عکسشم گذاشتم...(پدرم که به این چیزا اعتقادی نداشت کم کم داره باورش میشه...میگه چشم و نظره)به نظرتون معنی اینها چی میتونه باشه....پناه بر خدا)(به خدا اینایی که میگم داستان نیست....)

 خدای ممممممممممن(اینم عکس فعالیتهای عجیب در خونه ما)

.........................................................................................................

سلام.... (نوشته شده در یکشنبه)

چند وقتی مشغول نوشتن یک رمانم ...خواستم بتون بگم برام دعا کنیدمشکلی واسه چاپش پیدا نشه.........ممنووووووون همتون....ببخشید دیگه کمتر آپ میکنم...درگیرم دیگه

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه 23 شهریور1388  |
 تبریک به مرگ
غمگین

 

سلام....خیلی دلم گرفته....فقط همین....باز...

ساده........
رها می شوم........
درد...............
فدا می شوم...............
حباب......................
ناگهان.............................
می ترکد.................................
تمام می شوم....................................
...........................................

(ببخشید با این حالم بیشتر ازین نمیتونستم بنویسم...التماس دعا)

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه 16 شهریور1388  |
 

 

تنها غم.....

چیزی برایم نمانده......

سفید...سفید

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه 9 شهریور1388  |
 
سلام....چنتا شعر کوتاه...بدک نیست یه نگاهی بندازید

 

۱ پیرهن چاک و دهان باز و نوایت فریاد
گوش عالم کر و ایمان همه رفت به باد
وقت خواب نگران من و شب آمده‌ای
ماه را کشته‌ای و آی نفس‌کش، ای داد


۲پيش اين غصه ها که ادواري است
گريه کردن چقدر تکراري است!
خود خوري مي کنم که مي دانم-
زندگي يک سکوت اجباري است !

 


۳ تلفن را هم که قورت بدهی
باز يخ دستانم آب نمی شود
حالا که حتی از
سيمای خواب هم سانسور شده اي!
التماس تمام رکعت های نخوانده چشمانم
فقط
یک ارتباظ زنده است

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه 26 مرداد1388  |
 اردوی یک روزه ی ما
سلام سلام....یه سلام مهربون دیگه واسه شما دوستای ماهم...
دالیجاتون خالی دیروز با بچه های خبرنگار از طرف صدا و سیما بردنمون برای تفرج خارج از شهر

...از صبح ساعت 7 تا حدودا 7 بعد از ظهر(رفتیم یه جای با صفا)....یه مراسم تجلیل از خبرنگاران برتر هم داشتیم...2 نفر اول بودن جاتون خالی یکیش من بودم یکیشم آقای مومنی بود...بقیه هم چون چند روز دیگه روز خبرنگاره نفری 20 تومان گرفتن....کلی جیغ و داد کردیم واسه هم دیگه...بعد از مراسم رفتیم با بچه ها یه دست والیبال زدیم...بعد وسط بازی کردیم...پسرا که می افتادن وسط ما همه رو با شدت تمام به توپ میبستیم...حیونیا خیلی ترسیده بودن....آره دیگه
بعد از اون رفتیم سراغ بلوتوث یه ویروس دادم به فرهاد همکارم..داغون شد گوشیش...کلی حال کردیم..آخه خیلی فکر میکنه کاره ایه منم حال شو گرفتم..حالا عکسشم میزنم در اولین فرصت ببینید...(راستی اسم من ناناز طلا بود..اسم فرهاد امپراطور)آره دیگه خلاصه تا آخر به من چپ چپ نگاه میکرد ....منم چشم قره میرفتم...بعد بچه ها اومدن آشتیمون بدن...هی میرفتن گلو گیاه میکندن از طرف اون میدادن به من...از طرف منم میدادن به اون....خنده دار بود...خیلی با هم چپیم کلا...خلاصه من لپ تاپم هم برده بودم...یه فیلم توپ تو ماشین گذاشتیم دیدیم...این فرهاد مگه میذاشت هی میزد رو استپ فیلمو نگه میداشت...ول کن نبود شیطون...منم رفتم کیفشو یواشکی با دوستم نگار برداشتم...3 ساعت ماشینو نگه داشته بود میگفت کیفمو بردن....کلی بهش خندیدیم...واسه ناهار بردنمون یه رستوران باحال توی کوه...جاتون خالی یه جوجه زدیم حالی دادا....این فرهاد و علی هی گیر داده بودن میخواستن دوغ باز کنن میگرفتن طرف ما زندگیمونو دوغی کردن...منم گذاشتم به حسابش بعدا حالشو بگیرم...یه پسره هم بود تازه اومده تو دور ما اینقد خجالتی بود دیگه حالمون داشت به هم میخورد به علی گفتیم
اونم بیاره تو دور...آقا باورتون نمیشه همچین پررو شد دست علیو فرهادو از پشت میبست...دیگه کم مونده بود ظهر بیاد بغل ما بخوابه...خلاصه کلی حال داد کلی هم اتفاقای باحال افتاد جاتون خالی...........راستی یادتون نره چند روز دیگه روز خبرنگاره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.......(۱۷ مرداد)

بروبچ خبرنگار

خب اینم توی ماشینه...اولیه سمت راست همونه که گفتم تازه اومده بودو خجالتی بود مثلا(نیما خاوران)اون یکی هم که صندلی جلوی نیما نشسته علی هست...این سمت چپیه که پشت دوربینه فامیلیش موسویه

|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه 14 مرداد1388  |
 

ناناز منسلام دوستای ناز نازیه خودمسلام

خب چه خبرا....اووووووووووووووووووووه از من نپرسید که از بس سرم شلوغه وقت غذا خوردن ندارم....

جاتون خالی از صبح ساعت ۸ میرم بیرون ..ظهر ۲ ساعت خونه ام بعد دوباره میرم ۸ و ۹ شب میام...

کلا وقت دیدن افراد خونواده رو هم ندارم.....گاهی دلم واسه تنها خواهر کوچولوم خیلی تنگ میشه..

خیلی نازه...اگه بدونییییییید....خب همین یه خواهر کوچولو رو هم که بیشتر ندارم....یه بار با خودم

بردمش باشگاه ....جاتون خالی دیگه ول کن نیست که هرروز میگه میخوام بات بیام....نازییییییی...اگه

بدونید چه با مزه قهر میکنه........قوربونش برررررررررررررررررم.....بین خودمون بمونه منم خیلی

اذیتش میکنم.....آخی الان مامانو خواهرمو پدرم کاشانن من تو خونه تنهام...به خاطر کلاسام مجبور شدم تنها برگردم...خـــــــــــــــــــــب دیگه بگم که....چند روز پیشا یه اجرای تکنوازی کوچولو داشتم...بد

نبود...خوش گذشت....حالا اگه شد عکساشو واستون میذارم....البته اگه شدا....خب دیگه باید

برم...الان زنگ  میزنن میگن چرا نیومدی کلاس...آخه دو روز مسافرت بودم نرفتم...الان میان میزننم ...فعلا

قربون همتووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه 11 مرداد1388  |
 لحظه...

 

 

 

باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است

بايد مرا دوباره ببوسي كه ممكن است...

 

اين لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرين... اگر...

ـ بس كن! نزن دوباره نفوسي كه ممكن است

 

من قول مي‌دهم كه بيايم به خواب تو

زيبا، در آن لباس عروسي كه ممكن است

 

دل نازكي و دل نگراني چه مي‌شود

من نيستم، تو شهر عبوسي كه ممكن است

 

ماشين گذشته از تو و هي دور مي‌شود

با سرعتي حدود صد و سي كه ممكن است

 

حالا تو در اتاق خودت گريه مي‌كني

 من پشت شيشه‌ي اتوبوسي كه ممكن است...

|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه 3 مرداد1388  |
 من.او
از سایت کارگاه

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 .................................................

|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه 28 تیر1388  |
 .....!
...............!

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه 28 تیر1388  |
 

یوهو من اومدم.....

|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه 24 تیر1388  |
 سلام
با سلام و درود خدمت دوستان عزیزم....

امیدوارم شب و روزه خوبی داشته باشید......

من چند روزی نیستم ....امیدوارم منو فراموش نکنید....

همتونو دوست دارم....ببخشید دیگه یه چند روزی آپ نمیکنم.....

به امید موفقیت شما....(پریزاد)

|+| نوشته شده توسط پریزاد در پنجشنبه 18 تیر1388  |
 راحتم کن
|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه 17 تیر1388  |
 اشکم را به خاطر بسپار...
 

امروز دل گرفته ام...یک بغض پنهان...در دلم فریاد میزند...یک آرزو در دلم ...آه میشود..حباب های یک رویا...به آسمان میروند...و غم تنها زانوهایش را بغل میگیرد...غمی که خانه اش آغوش منست...چه جایگاه سختی...دگر خسته ام از مرگ..از مرگ خودم ..از مرگم که پیش چشمانم متولد میشودو میمیرد...دیگر نمیخواهم ....تنهایی برو...دارد میرود از پیشم...دارد میرود و من...تنها درون تاریکیه خودم میرقصم...و آب میشوم..حباب میشوم.با نگاهی...و شاید نوشته ای تلخ ...که مرا به کام خود میکشدو میبلعد...تنها نرو ای دوست...تنها به تو میرسم من....اشکم را به خاطر بسپار...اشکم را به خاطر بسپار....

                                                                           

(با دل گرفته ام این نوشته ها رو نوشتم ...)

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه 15 تیر1388  |
 ..............؟!
Image By Allpic.ir
|+| نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه 9 تیر1388  |
 تار

تار

شب شهر رابلعید ، نامت بر زبان هایی...

مرگ تو در دستور کار پاسبان هایی-

که دور میدان جمع بودند و نمی دیدند

رد می شوی در خیل خندان جوان هایی

رد می شوی رد می شوی رد می شوی اما

رد تو را پوشانده خون و استخوان هایی -

که از سگان کشته ی این دور و بر مانده.

شلیک کن سمت سیاسی ها همان هایی -

که دور میدان ایستاده اند مدت هاست.

شلیک کن! بگذار مثل یک چریک پیر

در ذهن ها بر جا بمانی با نشان هایی-

از زخم و ترکش های پی در پی که می دانم

فردا سیاسی ها تو را هم دور می ریزند.

|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه 7 تیر1388  |
 استادم(پایور)
        اعضای ارکستر فرهنگ و هنر

                                            اعضای ارکستر فرهنگ و هنر

  اعضای ارکستر وزارت فرهنگ و هنر (پایور) را در یک میهمانی می بینیم :

  نفر دوم ایستاده از راست، پروین شکالور (نوزازنده قیچک)،   نفر سوم، فرامرز پایور ، نفر هفتم

   رحمت الله بدیعی (نوازنده کمانچه)،   نفر آخر، پروین صالح (نوزازنده قیچک).

   نشسته از راست: هوشنگ ظریف (نوازنده تار)، حسن ناهید (نوازنده نی)، محمد اسماعیلی

   (نوازنده تمبک).                          

|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه 3 تیر1388  |
 در باره سنتور(مضراب سنتور)

جنس مضراب

 معمولا چوب های مختلفی برای ساختن مضراب استفاده می شود از قبیل چوب درخت گردو ، عناب ،  شمشاد ، نارنج ، ازگیل ، گلابی ، گل سرخ و غیره. معمولا هر نوازنده از مضرابی استفاده می نماید که با آن بهتر بتواند ساز بنوازد و یا به عبارتی خوش دست ، خوش تراش و خوش ساخت باشد

 

رنگ مضراب

رنگ مضراب بهتر است در تمام قسمتهای آن یکسان و یکرنگ باشد تا در زمان اجرا چشم خسته نشود. برای مثال در بعضی از مضرابها حلقه ، ساقه و سر مضراب هر کدام رنگ مختلفی دارند که این امر باعث خستگی چشم می گردد.

 

حالت مضراب

 

  • مضراب دارای قوس و انحنای مناسب باشد.
  • قسمت ساقه ی مضراب پیچ و تاب نداشته باشد یعنی وقتی به مضراب نگاه می کنیم کج به نظر نرسد.
  • مضراب خیلی سنگین و خشن و یا خیلی سبک و نازک نباشد.
  • قوس ساقه ی مضراب بیش از حد معمول نباشد.
  • کشیدگی دم مضراب به اندازه باشد و بیش از حد کوتاه یا بلند نباشد.
  • حلقه ی مضراب طوری باشد که انگشت اشاره داخل آن آزاد باشد.
  • مضراب نازک قبل از فرود آمدن روی سیم های سنتور ارتعاش و لرزش زیادی دارد و یا زود می شکند و به همین دلیل به خوبی نمی توان احساس خود را روی ساز بیان کرد.
  • اگر دم مضراب بیش از حد کشیده باشد، مضراب حالت ارتجاعی ندارد و اگر خیلی کوتاه باشد انگشتان زیر دم مضراب به راحتی قرار نگرفته و مضراب حالت اصلی را در دست نمی گیرد.
  • بعضی افراد دارای انگشتانی پهن و بزرگ می باشند و مضراب معمولی در دست آنها خیلی سبک است ، بنابراین باید مضراب مخصوص دست خودشان تهیه کنند.

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه 2 تیر1388  |
 ...

در سه گاه از یا حقی . توکل و افتتاح

لینک دانلود:

همنوازی سه گاه


|+| نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه 2 تیر1388
 قرار من
 

تو مرا میفهمی

من تو را میخوانم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

 و تو هم میدانی

تا ابد در دل من میمانی

|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه 6 خرداد1388  |
 
 

 

چه شیرین آمدی شوری به دل انداختی رفتی

نگاهم کردی و کار دلم را ساختی رفتی

|+| نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه 29 اردیبهشت1388  |
 از دوست داشتن

سلام دوستانه عزیزم من این پست رو که شعری از فروغ فرخزاد هست...به دوست عزیز و مهربونم مهسا وارسته تقدیم میکنم

......

......

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه مي كارد

 

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آري, آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388  |
 مرگ
مرگ

چيزي شبيه اسم قشنگ مرگ پر کرده است کلّ جهانش را
اين مرد را تکان بده هي لطفاً ، کابوس تو بريده امانش را
قنديلهاي قرمز افکارش از غارهاي خواب تو آويزان
نوعي سکوت عاشق و طولاني پر کرده است حجم دهانش را
عمري ميان ماندن و هي رفتن شک کرده است مورچه کوچک
در دست چپ گرفته ترا محکم ، در دست ديگرش چمدانش را!
در يک اطاق گِرد نشسته مرد يک گوشه مثل بچه آدم که...
امّا اطاق گوشه ندارد که! تف مي کند تفاله جانش را
با عشق و مرگ و فلسفه و فرياد با خون و اشک و وسوسه و پوچي
يک قصّه ساخته ست مگر شايد ساکت کند دل نگرانش را
فرياد مي زند همه خود را در اين ترانه هاي غبارآلود
با اينکه اهل شهر نمي دانند معناي واژه هاي زبانش را
امروز مي رود به دياري دور مردي که خوابهاي بدي مي ديد
و صفحه اي سياه به نام مرگ پر مي کند تمام جهانش را

 (نظرتون راجع به این شعر چیه؟)

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه 31 فروردین1388  |
 پریزاد

پریزاد

|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه 26 فروردین1388  |
 برای تنها امیدم
تقدیم به او...تقدیم به تنها امیدم

تو چه در سر داری

از من آیینه به نرمی پرسید

من در اندیشه که از آینه پنهان سازم

وان دلدادگی و شیدایی

و نمیدانستم

عشق چون خورشیدی

در فراسوی نگاهم پیداست

(سهراب سپهری)

|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه 21 فروردین1388  |
 
 
بالا